شهدای خرمبك
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM

نسخه PDF چاپ ایمیل

 

   
فرا رسیدن دهه کرامت / از حضرت معصومه تا حضرت رضا (ع) نسخه PDF چاپ ایمیل

ولادت باسعادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیهاو برادر گرامیشان و آغاز دهه مبارک و میمون کرامت بر همگان مبارک باد.

دهه کرامت،دهه اول ماه ذی‌العقده است و آغازش با ولادت حضرت معصومه(علیهالسلام) و پایانش با ولادت حضرت ابوالحسن علی بن موسی‌الرضا(علیه السلام) می‌باشد.این دهه یادآور بسیاری از مطالب عالی و مفاهیم بلند و سازنده و ارزشمند است. دهه کرامت یادآور لطیف‌ترین علائق و مهر و وفاهای کم‌نظیر یک خواهر نسبت به مقام شامخ و معنوی برادر است.

مهر و وفایی که خواهر مهربان و دلداده را به هجرت وادار نموده و غربت و بیماری و مرگ در فصل جوانی را برای او آسان کرده است.

مهربانی که جز در مورد امام حسین و حضرت زینب (علیهما‌السلام) سابقه ندارد.

دهه کرامت تداعی کننده عزم و قاطعیت و اراده آهنین زنان بزرگ و بانوان و الامقام و گرانقدر جهان می‌باشد.

تمام مفاهیم سازنده‌ای که ما در فرهنگ اسلامی داریم در این دهه تداعی می‌شوند چرا که حرم حضرت معصومه و امام رضا (علیهماالسلام) کانون دعا و قرآن و نیایش و ... است.

دهه کرامت یادآور تحول آفرینی بانوان آسمانی است و این که می‌توانند رهبری دل‌های صدها میلیون مسلمان را در طی اعصار عهده‌دار بشوند.

دهه کرامت یادآور زهرا و زینب (علیهما‌السلام) است.

تمام مفاهیم سازنده‌ای که ما در فرهنگ اسلامی داریم در این دهه تداعی می‌شوند چرا که حرم حضرت معصومه و امام رضا (علیهماالسلام) کانون دعا و قرآن و نیایش و ... است.

دهه کرامت یادآور تمام خوبی‌هاست. و یادآور جمال انسانی است.

اکنون اطلاعاتمان را در باره ی این بزرگواران بالا می بریم

امام صادق(ع)پیش از ولادت كریمه آل محمد(ص) فرمود:

خدا را حرمى است و آن مكه است،امیرمؤمنان را حرمى است و آن كوفه است،و ما اهل بیت را حرمى است و آن قم است.بزودى بانویى به نام فاطمه از تبار من در آن جا دفن شود كه هر كس به زیارتش بشتابد،بهشت بر او واجب مى گردد.

بارگاه حضرت معصومه(س) تجلیگاه حضرت زهرا(س)

بر اساس رویاى صادقه‏اى كه مرحوم آیت الله مرعشى نجفى(ره) از پدر بزرگوارش مرحوم حاج سیدمحمود مرعشى (متوفاى 1338 ه .)نقل مى‏كردند، قبر شریف حضرت معصومه(س)جلوه‏گاه قبر گم شده مادر بزرگوارش حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها مى‏باشد.آن مرحوم در صدد بود كه به هر وسیله‏اى كه ممكن باشد، محل دفن‏حضرت زهرا سلام الله علیها را به دست آورد، به این منظور ختم مجربى را آغاز مى‏كند و چهل شب آن را ادامه مى‏دهد، تا درشب چهلم به خدمت‏حضرت باقر و یا حضرت صادق(علیهماالسلام)شرفیاب مى‏شود، امام(ع) به ایشان مى‏فرماید: «علیك بكریمه اهل البیت‏» «به دامن كریمه اهلبیت پناه ‏ببرید.» عرض مى‏كند: بلى من هم این ختم را براى این منظور گرفته‏ام كه قبر شریف ‏بى‏بى را دقیقا بدانم و به زیارتش بروم.

امام(ع) فرمود: منظور من قبر شریف حضرت معصومه در قم مى‏باشد.سپس ادامه داد: براى مصالحى خداوند اراده فرموده كه محل دفن حضرت فاطمه‏سلام الله علیها همواره مخفى بماند و لذا قبر حضرت معصومه را تجلیگاه قبر آن حضرت قرار داده است.هر جلال و جبروتى كه براى‏ قبر شریف حضرت زهرا مقدر بود خداوند متعال همان جلال و جبروت‏را بر قبر مطهر حضرت معصومه(س) قرار داده است.




نوع مطلب :
برچسب ها : دهه کرامت،
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : اللهم صلی علی محمد وآل محمد

عملیات عاشورای 2

آزادی تپه دوقلو

عملیات محدود عاشورای 2 ساعت 2 بامداد روز 24 مرداد ماه 1364 با رمز یا‌مهدی (عج) در منطقه عمومی چنگوله واقع در جنوب شهر مرزی مهران توسط نیروی زمینی سپاه پاسداران صورت پذیرفت. نیروهای خودی در این حمله یک روزه که با هدف انهدام نیروهای عراقی مستقر در منطقه آغاز شده بود، ضمن رسیدن به این هدف و کشته و زخمی نمودن و اسارت 510 نفر از نیروهای دشمن، به گردان 1 و 2 از تیپ 114 لشکر 35 عراق آسیب رساندند. همچنین چندین دستگاه خودرو و مقادیری مهمات از دشمن نابود شد و علاوه بر به غنیمت گرفتن چند قبضه خمپاره‌انداز و مهمات از دشمن، شماری سلاح سبک و سنگین نیز به دست رزمندگان اسلام افتاد و مهمتر از همه آنکه تپه دوقلو و ارتفاع 145 از دست دشمن خارج شد.

ashoora2(mahdood).jpg

خلاصه گزارش عملیات :

نام عملیات: عاشورای 2 (محدود)

زمان اجرا: 24/5/1364

مدت اجرا: یک روز

تلفات دشمن (کشته، زخمی و اسیر):‌ 510 نفر

رمز عملیات: یا مهدی (عج)

مکان اجرا: منطقه عملیاتی اروندرود، شبه جزیره فاو عراق ـ جنوبی‌ترین محور جنگ

ارگان‌های عمل‌کننده: رزمندگان نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

اهداف عملیات: انهدام نیروهای دشمن





نوع مطلب :
برچسب ها : عملیات عاشورای 2،
لینک های مرتبط :
شنبه 24 مرداد 1394 :: نویسنده : اللهم صلی علی محمد وآل محمد
روایت‌هایی از زندگی شهیدان مصطفی و مجتبی‌ بختی  یاران سلسله الذهب نیشابورکه بعد از 75روز دفاع از زینبیه به شهادت رسیدند

بختی برای دو برادر

می‌گویند شب و روزشان حرف از دفاع بوده؛ دفاع از حرم آل‌ا... در خاک غیروطن، در راه اسلام. می‌گویند به هر دری می‌زدند تا راهی شوند؛ راهی سرزمینی که نام زینب(س)، عقیله‌بنی‌هاشم(ع)، از آن برمی‌خیزد.

بختی برای دو برادر

می‌گویند ویژگی‌های شهدای دوران هشت سال دفاع مقدس را داشتند و نام شهید زنده را به خود گرفته بودند. می‌گویند به «حق» بودن راهی که قصد قدم‌ گذاشتن در آن را داشتند، معتقد بودند؛ راهی که هر دوی آن‌ها را در یک زمان و یک سنگر آسمانی کرد.
مصطفی و مجتبی بختی، همان دوبرادر نیشابوری  هستند که اردیبهشت امسال، برای دفاع از زینبیه در برابر عناصر تکفیری، راهی سوریه شدند و بعد از 75روز مبارزه، به آسمان پرکشیدند.


 فرزند اول خانواده بختی که از روستای نوسرا ونومیری سرولایت نیشابور میباشند،مصطفی،پنجم مرداد سال61 در مشهد به‌دنیا آمد. او از بدو تولد تا شش‌سالگی را در خیابان گلشهر گذراند و هم‌زمان با ورودش به کلاس اول دبستان، همراه با خانواده به قاسم‌آباد، نقل‌مکان کرده و تا زمان ازدواجش در همین محدوده زندگی ‌کرد.
شهید بختی با ورود به دوره تحصیلی راهنمایی، به عضویت بسیج درآمد و نیرویی فعالی در این حوزه شد. او بعد از گرفتن دیپلم علوم‌انسانی، وارد حوزه علمیه شد و به مدت چهارسال به تحصیل در علوم دینی پرداخت و هم‌زمان با آن، برای امرارمعاش به شغل آزاد مشغول شد.
مصطفی با پایان خدمت سربازی که در ارتش گذراند، دوباره راه تحصیل را در پیش گرفت و با دادن کنکور در رشته حقوق پذیرفته شد، اما درنهایت موفق به رفتن نشد. او در سال 1378 ازدواج کرد و حاصل 16 سال زندگی مشترکش، تولد دو دختر را در پی داشت. او از زمانی‌ که آمریکا در سال‌های ابتدایی دهه80 به عراق حمله‌ کرد، به فکر دفاع از حرم اهل‌بیت(ع) بود. به همین خاطر در همان سال‌ها با راضی‌ کردن همسر و خانواده‌اش، به همراه پدر راهی شهر نجف شد تا شرایط را از نزدیک ببیند و اگر بی‌حرمتی به حرمین را مشاهده کرد، برای دفاع به سایر گروه‌ها بپیوندد. او بعد از گذشت یک‌ماه و راحت‌ شدن خیالش از بابت حفظ حرمت حرم اهل‌بیت(ع)، به مشهد بازگشت.با آغاز جنگ در سوریه، مصطفی این‌بار تصمیم به رفتن و دفاع از زینبیه گرفت. دو مرتبه نیز برای این‌کار اقدام کرد، اما به‌خاطر مسائل قانونی، مانع رفتن او شدند تا اینکه سال94 با پیوستن به تیپ فاطمیون، امکان رفتن او میسر شد.
مصطفی بختی، هفتم اردیبهشت امسال با داشتن دو دختر، بعد از گرفتن رضایت از همسر و خانواده‌اش، برای جنگ با داعش، راهی کشور عراق شد. او بعد از سه هفته حضور در منطقه عملیاتی، نخستین تماس را با خانواده‌اش برقرار کرد و هفته پایانی ماه‌رمضان نیز، در آخرین تماس، جویای حال خانواده‌اش شد و خبر سلامتی خود را به آن‌ها داد.
او پس از 75روز دفاع از زینبیه دربرابر عناصر تکفیری داعش، 22تیر94 با اصابت ترکش به شهادت رسید. خانواده او چند روز پس از شهادتش، از این واقعه مطلع شدند و هفتم مرداد پیکرش به مشهد منتقل شد.
مراسم تشییع پیکر این شهید گران‌قدر، هشتم مرداد با حضور مردم و مسئولان و نیروهای بسیج از مقابل حسینیه «پیروان دین نبی(ص)»، تشییع و بعد از طواف در حرم امام‌رضا(ع)، در قطعه مدافعان حرم بهشت‌رضا(ع) به خاک سپرده‌ شد.


مجتبی سومین پسر و آخرین فرزند خانواده بختی بود که در تاریخ 12فروردین سال67 در منطقه قاسم‌آباد به‌دنیا آمد. در شروع نوجوانی به نیروی بسیج پیوست و در تمام سال‌های بعد از آن، به‌عنوان عضو فعال در این پایگاه باقی‌ ماند. مجتبی بعد از اتمام دوران دبیرستان، در رشته حقوق دانشگاه پیام‌نور قبول شد و به خاطر استعداد خوبش در تحصیل، با کسب رتبه اول دانش‌آموختگی حقوق، از این دانشگاه فارغ‌التحصیل و مجاز به ادامه‌تحصیل رایگان در دوره کارشناسی‌ارشد شد.
اما او مسیر تحصیل را در اوج خود رها کرد و در شرایطی که مادرش اصرار به ازدواج او داشت، تصمیم گرفت به کشور سوریه برود و مدافع حرم‌ اهل‌بیت(ع) شود.
شهید بختی از یک‌سال‌ونیم گذشته، مقدمات کارهای خود را برای رفتن به سوریه آغاز کرد و چندباری هم بدون داشتن مجوز، راهی شد که پس از شناسایی در تهران، برگردانده‌ شد.
او که هیچ‌وقت از رفتن به سوریه و دفاع از زینبیه منصرف نشد، پس از پیگیری‌های فراوان، سرانجام توانست با پیوستن به تیپ فاطمیون، به خواسته خود برسد و به کاری که آن را وظیفه خود می‌دانست، مشغول شود.
مجتبی بختی هفتم اردیبهشت1394 همراه با برادرش، از ترمینال مشهد راهی تهران شد و از آنجا به سوریه رفت. او که با مصطفی هم‌رزم بود، در 22تیر در یکی از حملات عناصر تکفیری داعش، در کنار برادرش در منطقه «تدمر» به شهادت رسید. پیکر وی و مصطفی هشتم مرداد، بعد از طواف در حرم‌ مطهر‌ امام‌رضا(ع)، بر روی دست‌های مردم شهیدپرور مشهد، تشییع شده و در قطعه مدافعین حرم بهشت‌رضا(ع) به خاک سپرده شد.



علی بختی، پدر شهیدان:

گفت اسلام در خطر است و رفت

همیشه همراه پسرانم بودم، حتی زمانی که مصطفی در آغاز حمله آمریکا به عراق گفت: «می‌خواهم به نجف بروم تا اگر بی‌حرمتی به حرمین شد، یکی از مدافعان حرم باشم»، همراهش تا نجف رفتم. آنجا خانه‌ای اجاره کردم و چندوقتی در این شهر ماندیم. روزها مصطفی می‌رفت در شهر پرس‌وجو می‌کرد تا ببیند بی‌حرمتی به حرمین صورت می‌گیرد یا خیر.
بالاخره هم تصمیم گرفت به‌عنوان مدافع حرم، راهی سوریه شود. با وجود اینکه مصطفی، فرزند ارشدم بود و خیلی هم دوستش داشتم، با رفتنش مخالفتی نکردم. خون او برای حفظ اسلام و حقوق مسلمانان می‌جوشید.
یک روز به مصطفی گفتم: «تو زن و بچه داری، چطور می‌توانی آن‌ها را بگذاری و بروی؟» در جواب گفت: «اسلام در خطر است، باید بروم.» ما نمی‌توانستیم جلوی او را که عاشق امام‌زمان(عج) بود، بگیریم و نگهش داریم. من راضی به رفتن آن‌ها بودم و الان افسوس می‌خورم که چرا خودم همراهشان
 نرفتم.

خدیجه شاد، مادر شهید:
از ته دل برای رفتنشان دعا کردم

مصطفی و مجتبی از کودکی همیشه با هم بودند و زمانی‌ که مصطفی در سال82 برای دفاع از حرمین به عراق رفت، مجتبی هنوز 15سال داشت؛ وگرنه او هم راهی می‌شد. من از همان زمان به رفتنشان راضی بودم و هیچ‌وقت با تصمیم آن‌ها مخالفت نکردم.
آن‌ها از یک‌سال‌ونیم‌ قبل به‌دنبال تدارک کارهایشان برای رفتن به سوریه بودند و چندباری از تهران برگردانده شدند. مجتبی هربار که مانعی سر راهشان ایجاد می‌شد، به اندازه‌ای ناراحت می‌شد که من فقط سکوت می‌‌کردم و حرفی نمی‌زدم و وقتی هم خبر امیدوارکننده‌ای می‌شنید، از خوشحالی پر درمی‌آورد. دوستان بسیجی‌اش لقب شهید زنده را در پایگاه به او داده‌ بودند و مجتبی از گرفتن این لقب خیلی خوشحال بود.
 او یک‌بار به من گفت: «مادر! نکند تو ته دلت راضی به رفتن ما نیستی که گره کار ما باز نمی‌شود» در جوابش گفتم: «من آرزوی دیدن دامادی‌ا‌ت را دارم، اما اگر خودت می‌خواهی بروی، راضی‌ام به رضای خدا.» همان‌جا از من خواست برای رفتنشان دعا کنم و من هم از ته دل دعا کردم و گفتم خدایا! هرچه تو بخواهی، همان می‌شود.
از زمانی که خبر شهادتشان را شنیده‌ام، تا الان اشکی نریخته‌ام و افتخارم این است که پسرانم در راه اسلام قدم برداشتند. شاید باورتان نشود که هرلحظه احساس می‌کنم در کنارم حضور دارند و اصلا جای خالی‌شان را حس نمی‌کنم.
در مراسمی که چند وقت قبل برگزار شد و مادر شهید قاسمی‌دانا شرکت کرده بود، به این مادر شهید گفتم: «دوتا از پسرانم برای دفاع از حرم به سوریه رفته‌اند؛ یعنی سعادت شما هم نصیب ما می‌شود؟» ایشان با تعجب گفتند: «دوتا!» من هم جواب دادم: «هر دوی آن‌ها فدای حضرت زینب(س).»
مصطفی و مجتبی احترام بزرگ‌ترها را نگه می‌داشتند و یادم نمی‌آید حتی یک‌بار پایشان را جلوی من و پدرشان دراز کرده باشند و هیچ‌وقت از ما جلوتر راه نمی‌رفتند.


مهدی بختی، برادر شهیدان:
شرایط زندگی آرام را داشتند، اما ضرورت را در دفاع می‌دیدند
 حرف مصطفی همیشه این بود که غیرتم اجازه نمی‌دهد بنشینم و ببینم تکفیری‌ها به حرم اهل‌بیت(ع) بی‌حرمتی می‌کنند. او تعبیر جالبی از رفتن به سوریه برای دفاع داشت و می‌گفت: «حرم اهل‌بیت(ع)، مثل خانه آن‌هاست و اگر ما در زمان حیات ائمه بودیم، آیا حاضر می‌شدیم بنشینیم و ببینیم به خانه حضرت علی(ع) یا حضرت زینب(س) بی‌حرمتی می‌شود؟»
مصطفی و مجتبی عاشق شهادت بودند و دفاع از حرم را تکلیف خود می‌دانستند. قبل از رفتن به سوریه، هر روز تمام خبرها را رصد می‌کردند تا ببینند رفتنشان ضرورت دارد یا نه. آن‌ها درحالی داوطلبانه راهی سوریه شدند که تمام شرایط یک زندگی آرام، در اینجا برایشان فراهم بود. مجتبی می‌تواست در بهترین دانشگاه، قضاوت بخواند و کارشناسی ارشدش را بگیرد و مصطفی هم به زندگی‌اش با همسر و دو دخترش ادامه دهد.
او واقعا انسانی نمونه‌ای بود. تا می‌توانست به دیگران کمک می‌کرد. با ماشین خودش در روزهای عاشورا، صلواتی مردم را جابه‌جا می‌کرد. یکی از آشنایان، در شب‌بازار غرفه داشت و مصطفی، بیشتر اوقات دنبال این آقا می‌رفت و وسایلش را رایگان تا شب‌بازار می‌برد و برمی‌گرداند.
پیکر مصطفی 2روز بعد از تولدش رسید
 پنجشنبه دوهفته گذشته تلفنم زنگ خورد. تماسی از خود ایران بود. مردی از پشت خط گفت: «مصطفی و مجتبی مجروح شده‌اند و حال مصطفی وخیم است، اما مجتبی وضعیت بهتری دارد و با گفتن این جمله که خود و خانواده‌تان را برای شنیدن خبر شهادت یکی از آن‌ها آماده کنید، مکالمه را قطع کرد. همان‌جا حدس زدم که مصطفی شهید شده. بعد از این تماس تا یکشنبه به خانواده چیزی نگفتم و بعد از 5روز اعلام کردم که مجتبی از ناحیه پا ترکش خورده و مصطفی نیز سالم است. تا اینکه همان یکشنبه‌شب، خبر رسید که مصطفی شهید شده و روز بعد هم خبر شهادت مجتبی را دادند. در این چند روز تمام فشار را خودم تحمل کردم و هرکس که من را می‌دید، متوجه می‌شد خبری هست، اما چون پیکرشان هنوز به ایران نرسیده بود، صلاح نبود به خانواده چیزی بگویم.
از همه این‌ها سخت‌تر، زمانی بود که بعد از رسیدن خبر شهادت مصطفی به من، محدثه دختر بزرگ برادرم که چند روزی بیشتر تا تولد پدرش نمانده بود، گفت عمو! بابا حتما برای تولدش برمی‌گردد و پیکر مصطفی دو روز بعد از تولدش 
به دست ما رسید.

زهرا سرایی، همسر شهید مصطفی بختی:
اوایل هر روز دعا می‌کردم که کار رفتنش درست نشود
 مصطفی همیشه دغدغه دفاع از مسلمانان و دین اسلام را داشت. وقتی آمریکا به عراق حمله کرد، تصمیم گرفت با پدرش برای سرکشی به عراق برود. آن زمان من باردار بودم. یک ماه تمام با من حرف زد و سرانجام راضی‌ام کرد که برود. آن موقع رضایت‌ دادن برای رفتنش، زیاد سخت نبود اما از سال گذشته که حرف رفتن به سوریه را پیش کشید، گفتم راضی نمی‌شوم. هر روز دعا می‌کردم کارهایش درست نشود؛ چون به دلم افتاده بود که اگر این‌بار برود، دیگر برنمی‌گردد. مصطفی هر روز با من حرف می‌زد و سعی می‌کرد رضایتم را برای این سفر بگیرد. او آن‌قدر زیبا از اعتقاداتش حرف می‌زد که من درمی‌ماندم چه بگویم و چگونه مخالفت کنم، حتی وقتی که بچه‌ها را بهانه رفتنش کردم، گفت: «بود و نبود من فرقی نمی‌کند. محدثه و فاطمه، خدا را دارند.»
بالاخره هم برنده شد و با عشقی که به اهل‌بیت(ع) داشت، دلم را به رفتنش راضی کرد. به محض اینکه رضایت دادم، کارهایش درست شد و او را راهی سوریه کردم.
 گفت راهی که ما می‌رویم، حق است
از یک هفته مانده به ماه رمضان، خبری از مصطفی نداشتم؛ 45روزی که هر روزش به اندازه یک سال گذشت. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، از اینکه دیگر سرپناهم نیست و او را نمی‌بینم، گریه کردم، اما خدا به من صبر داد. حتی محدثه و فاطمه که حاصل 16سال زندگی مشترکمان هستند، موقع گریه‌کردنم، من را دلداری می‌دهند و آرامم می‌کنند. پدرشان هم وقتی در ترمینال خداحافظی می‌کردیم، همین را از من خواست و گفت: «توکل به خدا کن و بدان راهی که ما می‌رویم، حق است».

احمدی‌پور، مسئول پایگاه بسیج سلیمانی3 مقداد:
مرخصی بهشان خورده بود، اما خودشان خواسته بودند بمانند
 هر 45روز به مبارزانی که در خط دفاع هستند، مرخصی تعلق می‌گیرد و به مصطفی و مجتبی هم مرخصی خورده بود، اما خودشان قبول نکرده و خواسته بودند آنجا بمانند. آن‌ها واقعا رزمنده راه اسلام بودند؛ بچه‌هایی که طبق تعریف هم‌رزمانشان، خلق‌وخوی جبهه قدیم را با واکس‌ زدن شبانه کفش‌های هم‌سنگرانشان، شستن لباس‌های آن‌ها و خواندن نماز شب، زنده کرده بودند.






نوع مطلب :
برچسب ها : مدافعان حرم،
لینک های مرتبط :
شنبه 17 مرداد 1394 :: نویسنده : اللهم صلی علی محمد وآل محمد


درباره وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

سردار شهید ابوالفضل غفورزاده

سردار شهید رمضانعلی پیرانی

سردار شهید علی صادقی

سردار شهید علی اصغر اسدی

سردار شهید حسن فیوجی مقدم

سردار شهید علی دشتی

سردار شهید کریم اندرابی

سردار شهید محمد صادق قدسی

سردار شهید غلامرضا باخدا

سردار شهید حسین دهنوی

سردار شهید سید محمود حسینی ادیب

سردار شهید محمد حصاری

سردار شهید محمد جواد مهدیان پور

سردار شهید محمد ابراهیم دامنجانی

سردار شهید عباسعلی دهنوی

سردار شهید عباس یوسفی

سردار شهید ابراهیم رودیان

سردار شهید عباس یوسفی

سردار شهید سید احمد عابدی

سردار شهید عباس خواجه بچه

سردار شهید محمد علی قدمیاری

سردار شهید احمد ترشیزی

سردار شهید مصطفی مشکیان

  امیر خلبان شهید عزیز الله جعفری

سردار شهید سید قاسم موسوی

سردار شهید محمد علی فخریان

شهدای بار

شهدای خرمبک

شهیدان خروین ( فرستادگان رضا )

ملکوتیان شاهد

شهیدان درود


                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات